داستان آموزنده بادکنک من Reviewed by Momizat on . سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم Rating: 0
شما اینجا هستید: خانه » طنز و سرگرمي » داستان آموزنده بادکنک من

داستان آموزنده بادکنک من

داستان آموزنده بادکنک من

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.

سخنران ادامه داده گفت: «همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.»

درباره نویسنده

تعداد نوشته ها : 74

دیدگاه (3)

  • milad

    داستان آموزنده ی جالبی بود ممنون.

    پاسخ دادن
  • hadi_1339

    آری از پشت کـــوه آمـــده ام…
    چه می دانستم این ور کـــوه باید برای ثروت،حرام خورد؟!
    برای عشق خیانت کرد
    برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد
    برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند
    وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم
    می گویند:فلانی از پشت کــــوه آمـــده!
    ترجیح می دهم به پشت کـــوه برگردم و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگ ها باشد، تا اینکه این ور کــــوه باشم و گرگ!
    لطفی مشهدمقدس

    پاسخ دادن
  • هادی لطفی

    یه شعر خیلی فوق العاده از آقای پور عباس که واقعا حیفه اگه نخونید البته من کلیپشودارم…………
    صدای ناز می آید.
    صدای کودک پرواز می آید.
    صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد.
    معلم در کلاس درس حاضر شد.
    یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا.
    همه بر پا،چه بر پایی شده بر پا.
    معلم نشعتی دارد، معلم علم را در قلب می کارد، معلم گفته ها دارد.
    یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها بر جا.
    معلم گفت:فرزندم بفرما جان من بنشین، چه درسی، فارسی داریم؟
    کتاب فارسی بردار؛ آب و آب را دیگر نمی خوانیم.
    بزن یک صفحه از این زندگانی را.
    ورق ها یک به یک رو شد.
    معلم گفت فرزندم ببین بابا؛ بخوان بابا؛ بدان بابا؛
    عزیزم این یکی بابا؛ پسر جان آن یکی بابا؛ همه صفحه پر از بابا؛
    ندارد فرق این بابا و آن بابا؛
    بگو آب و بگو بابا؛ بگو نان و بگو بابا
    اگر بخشش کنی “با” می شود با “با”
    اگر نصفش کنی “با” می شود با “با”
    تمام بچه ها ساکت،نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه،
    یکی از بچه های کوچه بن بست، که میزش جای آخر هست، و همچو نی فقط نا داشت؛ به قلبش یک معما داشت؛
    سوال از درس بابا داشت.
    نگاهش سوخته از درد، لبانش زرد، ندارد گویا همدرد.
    فقط نا داشت…
    به انگشت اشاره او، سوال از درس بابا داشت.
    سوال از درس بابای زمان دارد. تو گویی درس هایی بر زبان دارد.
    صدای کودک اندیشه می آید. صدای بیستون،فرهاد یا شیرین،صدای تیشه می آید.
    صدای شیر ها از بیشه می آید.
    معلم گفت فرزندم سؤالت چیست؟
    بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند؟
    معلم گفت آری جان من بابا همان باباست.
    پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد.
    معلم گفت فرزندم بیا اینجا، چرا اشکت روان گشته؟
    پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم.
    معلم گفت فرزندم، چرا جانم، مگر این درس سنگین است؟
    پسر با گریه گفت این درس رنگین است.
    دو تا بابا، یکی بابا؟
    تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
    چرا بابای من نالان و غمگین است؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است؟
    تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
    چرا بابای آرش میوه از یازار می گیرد؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد؟
    ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد؟
    چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد؟
    چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است؟
    چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد؟
    ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد؟
    تو میگویی که ای بابا و آن بابا یکی هستند؟
    چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد؟ چرا بابای من هر روز می پوسد؟
    چرا در خانه ی آرش گل و زیتون فراوان است؟
    ولی در خانه ی ما اشک و خون دل به جریان است؟
    تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند؟
    چرا بابای من با زندگی قهر است؟
    معلم سورتش زرد و لبانش خشک گردیدیند.
    به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست.
    چو گوهر روی دفتر ریخت.
    معلم روی دفتر عشق را می ریخت.
    و یک “بابا” ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش.
    بگفتا دانش آموزان بس است دیگر؛ یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست.
    پاک کن را بگیرید ای عزیزانم،
    یکی را پاک کردند و معلم گفت جای آن یکی بابا، خدا را در ورق بنویس…
    و خواند آن روز، “خدا بابا”
    تمام بچه ها گفتند، “خدا بابا”

    پاسخ دادن

ارسال یک دیدگاه

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

تمامي حقوق مادي و معنوي محفوظ است ، طراحي و پشتيباني توسط كوثر وب| ترجمه شده توسط وبسایت هیــگز | ذره ی خدا

بازگشت به بالا